السيد الطباطبائي ( مترجم : گرامى )
364
آغاز فلسفه ( ترجمه بداية الحكمه ) ( فارسى )
واحد حقيقى و واحد غير حقيقى واحد بر دو قسم است : واحد حقيقى و واحد غير حقيقى . واحد حقيقى چيزى است كه لذاته متصف به وحدت مىشود ، يعنى واقعا و حقيقتا يكى است ؛ نه آنكه بالعرض و مجازا يكى باشد . و به ديگر سخن : واحد حقيقى چيزى است كه براى اتصاف به وحدت واسطهء در عروض ندارد ، و اسناد وحدت به آن اسناد حقيقى است ، و وحدت وصف براى خودش مىباشد ، نه وصف براى چيز ديگرى كه با آن نوعى ارتباط دارد ؛ مانند يك قلم ، يك كتاب و يك انسان . اما واحد غير حقيقى ، چنانكه از نامش آشكار است ، لذاته متصف به وحدت نمىشود ، بلكه در اين اتصاف نياز به واسطه در عروض دارد . مثلا انسان و اسب را اگر فى حد نفسه در نظر بگيريم ، واقعا كثير هستند ، و نمىتوان آنها را حقيقتا واحد دانست ؛ اما اگر اين نكته را در نظر بگيريم كه جنس هر دوى آنها حيوان است ؛ و حيوانيت يك امر واحد است ؛ در اين صورت مىتوان انسان و اسب را به عرض وحدت حيوانيت ، واحد دانست ؛ يعنى چون حيوان حقيقتا يك امر واحدى است ؛ و اين امر واحد در هر دوى آنها تحقق دارد ؛ لذا مىتوان وصف حيوان را به آن دو نيز سرايت داد ، و گفت : انسان و اسب يكى هستند . واحد خصوصى و واحد عمومى واحدى كه وحدتش وحدت غير حقه است ، بر دو قسم است : 1 . واحد خصوصى يا شخصى . واحد خصوصى همان واحد عددى است كه مىتواند تكرار شود ، و از تكرار آن محالى لازم نمىآيد . در اثر تكرار اين واحد ، عدد ساخته مىشود . بنابراين ، واحد عددى مبدأ اعداد است ، اگرچه خودش در اصطلاح فلاسفه ، عدد نيست . 2 . واحد عمومى . چيزى است كه اگرچه حقيقتا واحد است ، اما افراد متعدد و اشياء فراوانى را تحت پوشش خود قرار مىدهد ؛ يعنى واحد عمومى در عين حال كه يك چيز است ، سعه و گسترهاى دارد كه كثير را در خود مىگنجاند ؛ مانند ماهيت انسان ، كه واقعا يك ماهيت است ، اما افراد متعددى دارد ؛ و يا ماهيت حيوان ، كه يك ماهيت است ، اما انواع متعددى دارد . در اين موارد ، اگر خود آن امر جامع را متصف به وحدت كنيم ، اين اتصاف حقيقى خواهد بود ؛ ولى اگر كثرت مندرج در آن جامع را به اعتبار وحدت جامع ، متصف به وحدت كنيم ، اين اتصاف غير حقيقى خواهد بود ؛ مثلا